شهاب الدين احمد سمعانى
392
روح الأرواح فى شرح أسماء الملك الفتاح ( فارسى )
رحمت حق - جلّ جلاله - بر بندگان خويش بيش از آن است كه رحمت اين ضعيفه بر اين ضعيف . عبد ضعيف و ربّ لطيف و على الذنوب و المعاصى مشرف منيف يشمله رحمة ربّ لطيف انّه المنّان الرّءوف 24 فالرّحمة بينهما لا يضيع . چنين ديدهام كه روزى صحابه - رضوان اللّه عليهم - كه گلبنان حديقهء رسالت بودند ، پيش مهتر - عليه السّلام - نشسته بودند و دل را به جمال نبوّت آسايش مىدادند ، صباحى بلقائكم صباح مبارك . آن مرغكى / b 130 / از هوا درآمد و بر سر ايشان مىپريد ، مصطفى كه طبيب درد جگر ايشان بود سر برآورد و گفت : اين بيچاره را كى سوخته است و بچّهء او از او كى جدا كرده است ؟ مردى گفت : من كردهام . مهتر گفت : تواند بود كه به شفاعت من دست از آن بيچاره بدارى ؟ آن مرد بر موجب اشارت نبوى برفت و آن مرغك را رها كرد . آن مرغك با آن بچّهء خود در آن صحرا بپرّيد با نشاطى . مصطفى - عليه السّلام - گفت : اللّه الطف بعباده من هذا الطّير بولدها . به جلال الهى كه چنان كه ما در مشفق كودك رضيع را بر كنار و سينه دارد و ترسان باشد كه نبايد كه از مخلب عقاب حدثان آسيبى به دو رسد . او - جلّ جلاله - اين مشت خاك را در حجر لطف و كنار اسرار مىپرورد آن روز كه در وثاق ميثاق در عهد أَ لَسْتُ بِرَبِّكُمْ از پستان احسان شير نوال و افضال داديم سوابق وسايل تو كجا بود ؟ اگر ترا نخواستهاند اميد مدار ، و اگر خواستهاند مترس . بنگر تا در حد غيب 25 چه نبشتهاند . در عرب قبيلهاى است مدبرترين قبايل ، مستمندى بود در آن قبيله از عداد ناقصات عقل ؛ همى ناگاه خاطب رسول - عليه السّلام - آنجا شد بىسابقتى و خدمتى : بيت من خفته بُدم ز در درآمد يارم * آن چارهكنندهء غمِ بسيارم نه مقدّمهاى ، نه تمهيد كارى ، نه اميدى ؛ خاطب رسول را ديد - عليه السّلام - كه آمد و گفت كه رسول خطبهء تو مىكند . آن ضعيفه گفت : مرا باور نمىباشد . اين شراب در پيمانهء من نمىگنجد ، اين خمار بنتوانم كشيد 26 ، همى چون عقد ببود و حلال گشت ، مصطفى - عليه السّلام - ديده بر گماشت ، بر ظاهر بشرهء وى سپيديى ديد . تزوّج بامرأة من بياضة فرأى فى كشحها 27 بياضا ، فقال لها الحقى باهلك 28 . واويلاه اگر اعتقاد پيسه بود . اعتقاد پيسه كدام بود ؟ آنكه گويى : او و من . زنى كه ظاهر بشرهء وى دو رنگ بود ، مرد عقد فسخ تواند كرد ،